لانـگ شـات

این جا نمایی ست از حواشی ِ ذهن ِ من

 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دلت که می گیرد

عزای عمومی،

سر در ِ تمام ِ خانه ها را

اعلامیه می کند

!


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

داری می روی

یا آمده ای ؟

گیج در حباب هایم نشسته ام!

فوت می کنی 

و می ترکد

تو رفته ای,,,

ته ِ دنیا 

همین

تک سکانس

است

!


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 آدم ِ شاعر، حرفَش را کَس به دل نخرد !

   همه گویند: شاعر است دیگر ! 


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 باران که ببارد حتمن می افتد اتفاق ِ رفتن ِ با تو روی زمین, آنچنان می اُفتی که افتادنت همه را خیره می کند و مرا عاشق !


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مروارید غلطان ِ گونه هایش

آبشار ِ شوری می شود

  که تو پای در آن خواهی گذاشت





 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


بازی با تیله هایت
آرام و قرار ِ بودنَم را
می گیرد
.
.
.
چه تمام ِ نا تمامی 

اما
حقیقت ِ تیله
دنیایی 
از خواستن
است
!


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

رفتن همیشه بد نیست درست مثل ِ ایده آل نگریستن به همه چیز
همان طور که گاه رفتن، شما را می کوباند به سقف و دیگر پایین هم نمی اندازد ایده آل نگریستن چنان می کوباندتان که حس ِ تمام شدن ِ دنیا وجودتان را می گیرد,,, اما تکرار می کنم رفتن همیشه بد نیست و همچنین ایده آل نگریستن !!! 
_ربط ِ این افعال به یکدیگر، مثل ِ ربط ِ دو چیز می ماند که ذهن ِ شما را به خود درگیر کرده است :))


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


هـیـچـی هـمـیـشـه سـر ِ جـاش نـیـسـت !
اصـلـن مـطـمـئـن نـیـسـتـم کـه نـه سـری بـاشـه و نـه جـایـی !!!

×غزلک ِ غر غرکنان!×


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اگر مجسمه ای دوست داری آیینه ای بساز

دوستانت دوستت خواهند داشت

اگر آیینه ای دوست داری مجسمه ای بساز
برای دوستان جدید جا باز کن

×ریچارد براتیگان×

^ستاره های آسمان را کنار بزن ماه را می بینی و از نورَش تمام ِ وجودت سفید خواهد شد :) 

 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مرا به بند می کِشی

از این رهاتَرَم کنی

زخم نمی زنی به من

که مبتلاتَرَم کنی
از همه توبه می کنم
بلکه تو باورم کنی

×داریوش می خونه!×

 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 فـروردیـن ِ کـِش آمـده بـالـاخـره تـمـام شـد 

   مـی رویـم کـه داشـتـه بـاشـیـم 

 اردی بـهـشـت ِ مـعـطـر و سـبـز را

   :)


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 


طبیعتی در کار نیست، تنها سیر ِ مداوم ِ اتفاقات است که همه چیز را طبیعی نشان می دهد !


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
 


بافتم گیسوانم را
تا بیاویزمت به آن
آویخته که شوی
می یابی
هوای مرا
,
,
,


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 


سَرِتُ از تخت آویزون کن و همه چیزُ فراموش کن؛ به جمع شدن ِ خون توی سَرِت فکر کن و بخواب !


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 

a short film about love

فیلمی که حال ِ عجیبی داشت و با موسیقی ِ آن خوش بودم و شعر ِ زیر را هم نوا با فیلم دیدم شاید هم بی نوا باشد !

کاش روی تکه ای از قلبم باشد 
زخمی که هنوز موضوع ِ گفت گوست
میان ِ دریغ و خاطره
کاش بر زبان نیامده باشد
کلام ِ ناسُفته ی ناسور
در نجوای لطیف ِ آینده و خیال
باری؛
احتیاط ِ قلم شرط است و
چشم ِ محتاط ترین ِ مردان
از زخم ِ گلوی دخترکی به فریاد
که حنجره و اشک
در پیچ ِ کوچه ی دیروز
گذاشتند هرچه داشتند
خاموشی کرانه ای ست جاودان
باریکه ای به پهنای هراس
در ارتفاعی که اندوه حقارت ِ هزارباره ی خود را
به چشم ببیند
و ناتوانی خود را میان ِ دستانی بی چهره 
پنهان کند
تا چهره هایی بی نیاز از دست
بی نیاز از نقاب
انبوهی را گواه بگیرند و بگذرند
از گذری که میان ِ زخم و گلو
یک قرن فاصله می اندازد
این را میان ِ دست و گلو گفت
زخمی که روی رگ ضربان می زد!
×سعید عقیقی×

 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 


شاید هیچ کدام از این ها همان هایی نیست که تو می خواهی برای همان ها باید همانی شوی که باید !


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 


یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی میزند نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند.....نه! قید احساسش را میزند....

×چارلز بوکوفسکی×


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 

شهر زیر پاهایم گم می شود 

شعر چیزی کم دارد؛ از جنس ِ باران

هوای ابرآلود ِ شهر َم

تو را می خواند

و نگاه ِ جستجوگر َم

نم خورده ی عمیقی می شود

هوایی می شود دل َم

 

تو که نیستی !


 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
 

از دور مـی آیـم

نـزدیـک مـی شـوم

و حـواس ام نـیـسـت

کـه نزدیکی دور است.

×سـعـیـد عـقـیقـی×

 
 
 
نویسنده : غزلَک - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
 

دوری ها را دور بریزیم و نزدیکی های دور و برمان را بچسبیم، از توهمات که فاصله بگیریم رویای حقیقی را درک می کنیم,,,


 
 
← صفحه بعد